تبليغاتX
وسوسه های ولگرد
خلوت نوشت

دوست می دارمت که کهنه نمی شوی هر چه زمان بر تو می گذرد عزیز تر می شوی. یک جور قدیمی و ناب گاهی سر میخوری و می ریزی جلوی چشمهایم  تا خوب نگاهت کنم هی تاب میخوری و بیتاب می شوم.ردت را میگیرم تا چین های نازک زیر چشم تا جای پای سپید زمان لا به لای تارهای خمیده و تیره...ردت را میگیرم تا محال تا نرسیدن تا بوی نجیب تنت تا گرمای یک آغوش که عجیب خالی مانده است....

 

نوشته شده توسط ولگرد در ساعت  | لینک  | 

نشسته ای آن دورها و تاب می خوری در خیال!نزدیک می آیی و دور می شوی "دور" میشوی اما" دود" نمی شوی! دود نمی شوی! می مانی تا من بعد از همه ی این نبودن ها،جا ماندن و وا خوردن ها فکر کنم که باشم! خوب باشم، اینجا باشم! اما بین خودمان بماند این "بودن"، این "اینجا بودن" من را میترساند.انگارهمه ی این روزها ،برهوت بیهودگی را دیوانه وار چرخیده ام بی سودای سرگیجه!باور نمی کنم که پاییز گذشته است و من برای روزهای ابری و گرفته اش برای همه ی عصر های دلتنگی وبغض پشت شیشه اش ،برای "همه" چیزش ، "هیچ" چیز ننوشتم!حتی آخرش را که نشانه گرفته بودم مبادا از دستم بپرد و آمدن کودکانه ی شیرینم را جشن بگیرم!،حالا گذشته است و من ننوشتم که چه رویایی است با او بودن!وقتی شیرین و راست و صمیمی حرف می زند و همه ی مرا گرم و عاشق و بی پروا می کند. باور نمی کنم لمس عزیز همه ی این لحظات مادرانه را جایی بین حجوم بی علاقه ی خستگی و کار و دلشوره و افکار بیکارمسموم! ، پیدا کردم و خواستم و گذاشتم که همان جا بماند!باز هم ننوشتم از زمستانی که گذشت از بهاری که ساکت و سنگین آمد و هنوز نسیم نفسهایش در شهر پرسه می زند و دور نیست.اما من از این همه دور ماندن می ترسم.از تو که هنوز آرام و بی خیال تاب می خوری !نزدیک می آیی و دور می شوی اما دود نمیشوی!...
نوشته شده توسط ولگرد در ساعت  | لینک  | 

این روزها...

زیاد هوس سیگار می کنم.هوس پک های غلیظ و محکم.همان هایی که فکرهایت را حلقه حلقه از جا می کند و می توانی کند و کشدار دور شدنش را تماشا کنی.

هوس شراب و مستی الکل. لحظه هایی که گم و دور می شوم در خودم جایی که هنوز رگه هایی از من باقی است.از من و تو شاید. همان وقت هایی که شیرینی انگور را زیر زبانت مزمزه می کنی و آرام آرام رخوت مستی درون رگهایت جاری می شود.

دوست دارم گیلاس محبوبم را جلوی نگاهم تکان دهم و از پشت آن لرزش آرام و گرم اشک هایم را ببینم که می لرزد و می رقصد و تکه تکه می شود.

این روزها زیاد هوای عشق به سرم می زند.هوای دلم هوس باز می شود،تنگ می شود، آغوش می شود و پر می شود از خیال و خالی می ماند از تو .

این روزها افکارم یک جور ناجور به درو دیوار می کوبد و انگار چیزی را گم کرده!

این روزها نمیدانم...

بوی پاییز می آید انگار.

نوشته شده توسط ولگرد در ساعت  | لینک  | 

    " سکس و فلسفه " ی مخملباف را خیلی وقت پیش دیدم،همان روزها که تازه بود و داغ!...

شخصیت محوری فیلم یک استاد رقص بود یا از نگاهی دیگر استاد رقصاندن!اما آنچه او را متفاوت وجذاب نشان می داد همراه داشتن زمان سنج کوچکی بود که با هر لمس محسوس خوشبختی در دست می فشردش.یک جور انگار شادی اش را با زمان اندازه می کرد ،که اگر اشتباه نکنم حاصل علاوه کردن همه ی آن خوبها فقط چند ساعت بود درمقابل چند سال.

   

    شاید همه ی ما نوعی زمان سنج زنگ زده و بیکار ته جیبهای فراموشیمان داریم همان که هیچ وقت نخواستیم چرخ دنده های تنبل و ملولش را به حرکت وا داریم.اصلا چه دلیلی دارد خوب ها را اندازه بگیریم و حسابش را از بقیه جدا کنیم.یا مدام به خاطر خسته مان یاد آوریم که چه کوتاه زندگی در آغوشمان گرفته و چه بلند سخت ولخ لخ کنان تنها اورا بر دوش کشیدیم...

نوشته شده توسط ولگرد در ساعت  | لینک  | 

وه ،

که این دل هنوز

از وسعت وسوسه لبریز می شود

 

پشت پلک های تکیده ی تصمیم

                        تاوان مکرر تردید می شود

نگاه کن،

این دیوانه! هنوز...

برای تو و عشق تو دلتنگ می شود

به یاد تو و آغوش امن تو با یاد های کهنه هم آغوش می شود...

 

نوشته شده توسط ولگرد در ساعت  | لینک  |